تبليغاتX
♥☻♥ولـگـــردهــای بــا خــدا♥☻♥

"خـــــــــوش آمـــــــــديــــــــــد"

 
 
به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.


به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.


به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.


به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.


من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.


من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.


بـه افـراد دور و بـر خـود فکـر کنیــد ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.


قـدر لحـظات خـود را بـدانیـد.

حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیــروز"
گذشته است؛

و

"آینـده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه
"حــال"
را دریاب
چون
تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.


اندکـــی فکــــر کـــــن ...
 
 
 
+ تاريخ جمعه 27 آبان1390ساعت 11:58 AM نويسنده ღ كيميـــا و شـــادي و نــاهيــــد ღ |
 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

 

 

به دنبال خدا نگرد
خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
به دنبالش نگرد



خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد



خدا آنجاست
در جمع عزیزترینهایت
خدا در دستی است که به یاری می گیری
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نیست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آنجا نیست



او جایی است که همه شادند
و جایی است که قلب شکسته ای نمانده
در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش
باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست



زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظیم
فرصت یکه و یکتای زندگی را
نباید صرف چیزهای کم بها کرد
چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد
زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن بیرون می رویم
فقط یک چیزهایی اهمیت دارند
چیزهایی که وقت کوچ ما، از خانه بدن، با ما همراه باشند
همچون معرفت بر الله و به خود آیی


دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم
و با بی پروایی از آن درگذریم
دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم
سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند است
و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند
نگاهی تیره و یأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند



خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید:

آیا "زندگی" را "زندگی کرده ای"؟!

+ تاريخ سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت 9:22 AM نويسنده ღ كيميـــا و شـــادي و نــاهيــــد ღ |

 

یک شب هوس پیتزا کرده بودم. بیشتر از آن دلم می خواست تا از چهار دیواری دفتر کارم بیرون بروم و

نفسی تازه کنم.

یک فست فود بزرگ آن نزدیکی ها بود. قدم زنان به آنجا رفتیم. دوستانم هم بودند …

پیتزای مخصوص و سیب زمینی سرخ کرده و نوشابه...

شماره ی ما سیصد و پنجاه و سه بود. باید نیم ساعتی منتظر می شدیم. مهمان میز کناری ما یک دختر

 خانم جوان و شیک پوش بود. آرایش غلیظی داشت و یک دسته گل رز هم روی میز گذاشته بود. به

گمانم بیشتر از پیتزا منتظر کسی بود!

در ذهن خودم تصویر پسر جوانی را مجسم می کردم که خیلی دیر به محل قرار می رسد و دخترک همه

آن گلهای رز را به فرق سرش می کوبد!!!

غرق در افکار خودم بودم که دختر بچه ی پنج– شش ساله ای صدایم کرد… عمو فال می خری؟!

احساساتی شدم و یک اسکناس هزار تومانی به او دادم. یک پاکت فال هم برداشتم…

دخترک به سمت درب خروج دوید. صورت نازش پر از لبخند بود. از پشت شیشه نگاهش کردم. دوستان

کوچولویش منتظر ایستاده بودند. تا رنگ اسکناس را دیدند گل از گلشان شکفت. لبهایشان مثل غنچه

 های بهاری باز و بسته می شد اما نمی شنیدم که چه می گویند …

راستش را بخواهید یک لحظه احساس کردم که زیباترین کار دنیا را انجام داده ام و خدا در این لحظه از

من رضایت کامل دارد! با چهره ای افتخار زده (!) به مهمان میز کناری نگاه کردم. محو افکار خودش بود.

احساس می کردم که گلهای روی میز هم از بد قولی یک عاشق خسته شده اند …

شماره ی ما را اعلام کردند … سیصد و پنجاه و سه … به دوستانم گفتم که خودم برای گرفتن غذاها می

 روم. با همان حس افتخار به سمت پیشخوان رستوران حرکت کردم. سینی مخصوص را تحویل گرفتم و

 خرامان به طرف میز برگشتم.

ناگهان چشمانم به میز کناری دوخته شد و بی نظیرترین تصویر جهان را تماشا کردم …

فکر می کنید چه چیزی من را میخکوب کرد و عرق شرمندگی روی پیشانیم نشاند؟!

آن دختر خانم جوان کودکان معصوم فال فروش را دور میز نشانده بود و مشغول انتخاب بهترین پیتزا ها

برای آنها بود …. خدای من … شاخه های گل رز در دستان رنج کشیده ی کودکان جا خوش کرده بودند

. نزدیک تر رفتم. چقدر چهره ی آسمانی آن بچه ها تماشایی بود …

لب هایشان مثل غنچه های بهاری باز و بسته می شد و من این بار صدایشان را می شنیدم …. خاله

پیتزامون کی حاضر می شه...؟!

+ تاريخ سه شنبه 23 فروردین1390ساعت 9:16 PM نويسنده ღ كيميـــا و شـــادي و نــاهيــــد ღ |
سلـــــام.خـــــــــوبید دوستای گلم؟؟

عیـــــــــــدتـــون مـــبارک باشه. ما این چند وقت نبـــودیم خیلی دلمـــون براتون تنگ شده.

الانم ما تهران نیستیم ما یـــــزدیم و شادیو ناهیدم اینجان.

امــــشبم عــــــــــــروســـــــــــی دختر خالــــمه که میشه دختــر عمه ناهیدو شادی!!

مـــا الان دیگه باید بریم ارایشگاه ایشـــالا اومدیم تهران اپ میـــکنیم.

دووووستـــــــــــــــون داریــــــــــم هـــوارتا.

وقت نبــــو دیگه شکلک بذارم اخه دیرموووون شده.

+ تاريخ دوشنبه 8 فروردین1390ساعت 12:42 PM نويسنده ღ كيميـــا و شـــادي و نــاهيــــد ღ |
 

http://www.namyang1954.com/Website%20Pictures/Rochor%20Centre%203%20Lift.JPG

 

روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله اش وارد یک مرکز تجاری میشوند. پسر متوّجه دو دیوار براق 

نقره‌ای رنگ میشود که بشکل کشویی از هم جدا

شدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر میپرسد، این چیست ؟ پدر که تا بحال در عمرش آسانسور ندیده

میگوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیدم، و نمیدانم .

در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را میبینند که با صندلی چرخدارش به آن دیوار نقره‌ای نزدیک شد و با

انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار براق از هم جدا شد ، و آن زن خود را بزحمت وارد اطاقکی

کرد، دیوار بسته شد، پدر و پسر ، هر دو چشمشان بشماره هائی بر بالای آسانسور افتاد که از

یک شروع و بتدریج تا سی‌ رفت، هر دو خیلی‌ متعجب تماشا میکردند که ناگهان ، دیدند شماره‌ها بطور

معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقره‌ای باز شد، و آنها حیرت زده دیدند، 

دختر ۲۴ ساله مو طلایی بسیار زیبا و ظریف ، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.

پدر در حالی که نمیتوانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت :

 پسرم ، زود برو مادرت را بیار اینجا!!!

 


 

http://funshad.com/Pics/FunShad.Com-20091127-5e9f92a01c986bafcabbafd145520b13.jpg

 

دوســتت دارم

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج

کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک

چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

 

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند.

 

(دکتــر شـریعتـــی)

+ تاريخ جمعه 13 اسفند1389ساعت 10:38 AM نويسنده ღ كيميـــا و شـــادي و نــاهيــــد ღ |

 

 

آن روز بهشت حسابی شلوغ شده بود برای همین تصمیم گرفتند هرکسی که واقعا روز مرگ بدی داشته

 رو به بهشت راه بدهند.آقای پیتر مامور شده بود و دم در بهشت ایستاده بود.

 

 از نفر اول پرسید: کمي از روزی که مرحوم شدی تعریف کن. مرد جواب داد: روز افتضاحی بود. مطمئن

بودم که زنم با دوست پسرش قرار داره براي همین زودتر برگشتم خونه که مچشونو بگیرم.همه خونه رو

گشتم اما پیداش نکردم رفتم به بالکن ( ما در طبقه 25 زندگی میکنیم ) و اون مردو در حالی که با نوک

انگشتاش از لبه نرده ها آویزون شده بود پیدا کردم رفتم یه چکش آوردم و آنقدر روي انگشتاش کوبیدم تا

بالاخره افتاد اما روي بوته ها سقوط کرد بنابراین من یخچال توي بالكن رو هل دادمو از بالکن پرت کردم

 سمت اون. بر اثر فشارو ناراحتی دچار حمله قلبی شدم و مردم!! آقای پیتر نتونست روز بد اونو رد کنه و

 او وارد بهشت شد.

 

 از نفر بعدی صف درمورد روز مرگش پرسید. جواب داد : من در بالکن خونمون که در طبقه 26 یه آپارتمان

 بودمشغول ایروبیک بودم که بخاطر پیچ خوردن قوزک پام سر خوردم. لبه بالکن آپارتمان پائین رو گرفتم اما

 یه روانی آمد و با چکش کوبید رو انگشتام. خوشبختانه روی بوته ها افتادم اما اون دیوانه یه یخچال

انداخت روی من!! آقای پیتر با خودش خندید و اجازه داد تا اوهم وارد بهشت بشه اون در حالیکه خیلی از

اینکار لذت می برد از نفر سوم همون سوال رو پرسید.

 

 طرف جواب داد : تصورشو بکن ! من ! تو یخچال قایم شده بودم که ...

 


 

 

لازم اسـت گـــاهـی

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟

لازم است گاهی از مسجد، کلیسا بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه می بینی ترس یا

حقیقت؟

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟

لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت

 چیزی در وجودت هست یا نه؟

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم

بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟

لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو

 برنده ای یا بازنده؟

لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟

و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که

سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟

+ تاريخ شنبه 30 بهمن1389ساعت 6:52 PM نويسنده ღ كيميـــا و شـــادي و نــاهيــــد ღ |

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با هر username كه باشم، من را connect می كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند .

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه friend برای من add می كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه wallpaper كه update می كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با اینكه خیلی بدم من را log off نمی كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می گذارد هر جایی كه می خواهم Invisibel بروم.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه اجازه، undo كردن را به من می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آن من را install كرده است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت به من پیغام the line busy نمی دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اراده كنم، ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه دلش را می شكنم، اما او باز من را می بخشد و shout down ام نمی كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، كافیه فقط به دلم سر بزنم.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تلفنش همیشه آنتن می دهد.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه شماره اش همیشه در شبكه موجود است.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت پیغام no response to نمی دهد.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هرگز گوشی اش را خاموش نمی كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچوقت نیازی نیست براش BUZZ بدهم.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه نامه هاش چند كلمه ای بیشتر نیست، تازه spam هم تو كارش نیست.

خدا را دوست دارم ، بخاطر اینكه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم با كس دیگری حرف می زنم.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه من را برای خودم می خواهد، نه خودش.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه فقط وقت بی كاریش یاد من نمی افتد.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می توانم از یكی دیگر پیشش گله كنم، بگویم كه ....

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است.

به خاطر اینكه می توانم احساسم را راحت بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفی نمی كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تنها كسی است كه می توانی جلوش بدون اینكه خجل بشوی گریه كنی، و بگویی دلت براش تنگ شده.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم.

خدا را دوست دارم به خاطر اینكه از من می پذیرد كه بگویم : خدا را دوست دارم.

+ تاريخ سه شنبه 19 بهمن1389ساعت 7:43 PM نويسنده ღ كيميـــا و شـــادي و نــاهيــــد ღ |
سلــــــــام بروبچ!! چطــــورید شمــــــا؟؟

امــــروزم از ظهــــــر اومـــدم خونه شادیــــنا. برا ولـــن تایــــن براش یه عروسک خوشـــمل خریدم .يكيـــم

برا عاطي جونـــم خريدم خيلي نـــــازن.

بعد از ظهـــرم با شادي رفتـــيم ددر ددووودوور!! خيـــلي حال داد.

راستــــي من و شاديـــم كارنــامه هامونو گرفتيـــم ولي خيـــلي افتضح يفتضح افتضاح بــــود!!!!!

من شدم ۸۰/۱۷ (البـــته بايـــد بگـــــــم سال دوم اونـــم تـــــــــجربي خيلــــي سخـــته!! با اون معـــلم

زيست گهـــي كه داريــــم!!البته ببخشيــــدا انقد راحـــت ميحرفــما) شادي هم شد۱۸/۱۸ (البته بايد بگم

متاسفانه معلم زيست شادي نا هم معلم ماســــت!!)

راستـــي اين ناهيـــد خانم هنـــوز شيريـــني قبولــشو به ما نداده!!!!!

 

خـــوب ديگـــه هميــــــــــــن.

ادامـــه مطلبـــم برید عکس عروسک شادیو گذاشتم برا عاطیم بـــعدا میزارم.

دوســـــتون داريـــــم فراوووووووووووووووون.


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه 8 بهمن1389ساعت 7:42 PM نويسنده ღ كيميـــا و شـــادي و نــاهيــــد ღ |

 

می گویند: "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای به " البرت اینشتین " نوشت که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ تو. . . چه محشری می شوند! آقای "اینشتین"در جواب نوشت: ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم. واقعا هم که چه غوغایی می شود! ولی این یک روی سکه است، فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود!

 

 

روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت: آقای شاو! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است برنارد شاو هم سریع جواب میدهد: بله! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!

 

روزي نويسنده جواني از جرج برنارد شاو پرسيد: «شما براي چي مي نويسيد استاد؟ » برنارد شاو جواب داد: «برای یک لقمه نان»نویسنده جوان برآشفت که: «متاسفم! برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم! »وبرنارد شاو گفت: «عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم! »

 

یه روز چرچیل در مجلس عوام سخنرانی داشت. یه تاکسی می گیره، وقتی به محل می رسن، به راننده میگه اینجا منتظر باش تا من برگردم. راننده میگه نمیشه، چون میخوام برم خونه و سخنرانی چرچیل را گوش کنم. چرچیل از این حرف خوشش میاد وبه راننده ۱۰ دلارمیده. راننده میگه: گور بابای چرچیل، هر وقت خواستی برگرد!

 

میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده… که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه… بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه… چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه ولی من این کار رو می کنم .

 

نانسى آستور - (اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سختکوشى و جسارتهایش بدست آورده بود) - روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل (نخست وزیر پرآوازه وقت انگلستان) رو کرد و گفت: من اگر همسر شما بودم توى قهوه‌تان زهر مى‌ریختم.چرچیل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز): من هم اگـر شوهر شما بودم مى‌خوردمش.

 

+ تاريخ یکشنبه 3 بهمن1389ساعت 11:21 AM نويسنده ღ كيميـــا و شـــادي و نــاهيــــد ღ |
سلام سلام.Yahخوبید؟چه خبرا؟خوش میگذره؟

امتحاناتون و خوب دادید؟

برف بازی خوش گذشت؟خدارا شــــــــــــــــــــکر.

 

ناهید ۱۲آذر کنکور داشت (جمعه)رفت داد و اومد امروز نتیجه ها اعلام شد

حدس بزنید چه اتفاقی افتاد.درسته ناهـیـــــــــــــــــــــــــد کاردانی به کارشناسی قبول شد.

 

یه تبلیغی هم داشته باشیم ناهید با مدرســــــــــــــــــان شــــــریـــــــــــف قبول شد.

راستی بروبچ همگی دعا کنبد من و کیمیا هم معدلمون بالا بشه.شایدم فردا رفتیم پیست اسکی.

امروز که می خواستم برم مدرسه هوا تاریک بود.زنگ دوم که فقط با معلم دینیمون خندیدیم.

زنگ اخرم معلمون ۱۰دقیقه زود تر رفت بچه ها هم همگی شروع به دست زدن و رقصیدن کردن

 

بعدشم نمیدونم چی شد که در کلاسمون قفلید و باز نشد بروبچ همگی شروع به جیغ زدن کردن

 

بعدش در خواست کمک کردیم اومدن در و باز کردن و خلاصه بسی خوش گذشت.

 

نظــــــــر یــــــادتـــون نــــره.

 

دوستون داریم خیلی زیـــاد.

+ تاريخ پنجشنبه 30 دی1389ساعت 7:35 PM نويسنده ღ كيميـــا و شـــادي و نــاهيــــد ღ |

 

پرسیدم..... ،

چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

با كمی مكث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .

پرسیدم ،

آخر .... ،

و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ...

 

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..

مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،

مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :

زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،

فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،

زلال كه باشــــی ، آسمـــــان در تو پیــــداست.

 

دو چيز را هميشه فراموش كن:

خوبي كه به كسي مي كني

بدي كه كسي به تو مي كند

 

 

هميشه به ياد داشته باش:

در مجلسي وارد شدي زبانت را نگه دار

در سفره اي نشستي شكمت را نگه دار

در خانه اي وارد شدي چشمانت را نگه دار

در نماز ايستادي دلت را نگه دار

 

 

دنيا دو روز است:

يك با تو و يك روز عليه تو

روزي كه با توست مغرور مشو و روزي كه عليه توست مايوس نشو. چرا كه هر دو پايان پذيرند.

به چشمانت بياموز كه هر كسي ارزش نگاه ندارد

به دستانت بياموز كه هر گلي ارزش چيدن ندارد

به دلت بياموز كه هر عشقي ارزش پرورش ندارد

 

 

دو چيز را از هم جدا كن:

عشق و هوس

چون اولي مقدس است و دومي شيطاني، اولي تو را به پاكي مي برد و دومي به پليدي.

در دنيا فقط 3 نفر هستند كه بدون هيچ چشمداشت و منتي و فقط به خاطر خودت خواسته هايت را بر

طرف ميكنند، پدر و مادرت و نفر سومي كه خودت پيدايش ميكني، مواظب باش كه از دستش ندهي و

بدان كه تو هم براي او نفر سوم خواهي بود.

 

چشم و زبان ، دو سلاح بزرگ در نزد تواند، چگونه از آنها استفاده ميكني؟ مانند تيري زهرآلود يا آفتابي

جهانتاب، زندگي گير يا زندگي بخش؟

 

بدان كه قلبت كوچك است پس نميتواني تقسيمش كني، هرگاه خواستي آنرا ببخشي با تمام وجودت

ببخش كه كوچكيش جبران شود.

 

هيچگاه عشق را با محبت، دلسوزي، ترحم و دوست داشتن يكي ندان، همه اينها اجزاء كوچكتر عشق

هستند نه خود عشق.

 

هميشه با خدا درد دل كن نه با خلق خدا و فقط به او توكل كن، آنگاه مي بيني كه چگونه قبل از اينكه

خودت دست به كار شوي ، كارها به خوبي پيش مي روند.

از خدا خواستن عزت است، اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حكمت است.

از خلق خدا خواستن خفت است، اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است.

پس هر چه مي خواهي از خدا بخواه و در نظر داشته باش كه براي او غير ممكن وجود ندارد

و تمام غير ممكن ها فقط براي شماست.

+ تاريخ سه شنبه 28 دی1389ساعت 6:15 PM نويسنده ღ كيميـــا و شـــادي و نــاهيــــد ღ |

 

 

 (از زبان یک دوست)

اخيراً در فرودگاه گفتگوي لحظات آخر بين مادر و دختري را شنيدم. هواپيما درحال حرکت بود و آنها در

ورودي کنترل امنيتي همديگر را بغل کردند.

مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوي کافي براي توميکنم."

دختر جواب داد: " مامان زندگي ما باهم بيشتر از کافي هم بوده است. محبت تو همه آن چيزي بوده که

من احتياج داشتم. من نيز آرزوي کافي براي توميکنم ."

 

آنها همديگر را بوسيدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره اي که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا

ايستاد و مي توانستم ببينم که مي‌خواست و احتياج داشت که گريه کند. من نمي‌خواستم که خلوت او

را بهم بزنم ولي خودش با اين سؤال اينکار را کرد: " تا حالا با کسي خداحافظي کرديد که مي‌دانيد براي

آخرين بار است که او را مي‌بينيد؟

 

" جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشيد که فضولي مي‌کنم چرا آخرين خداحافظي؟ "

 

او جواب داد: " من پير و سالخورده هستم او در جاي خيلي دور زندگي مي‌کنه. من چالش‌هاي زيادي را

پيش رو دارم و حقيقت اينست که سفر بعدي او براي مراسم دفن من خواهد بود . "

"وقتي داشتيد خداحافظي مي‌کرديد شنيدم که گفتيد " آرزوي کافي را براي تو مي‌کنم. " مي‌توانم

بپرسم يعني چه؟ "

 

او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: " اين آرزويست که نسل بعد از نسل به ما رسيده. پدر و مادرم عادت

داشتند که اينرا به همه بگن." او مکثي کرد و درحاليکه سعي مي‌کرد جزئيات آنرا بخاطر بياورد لبخند

بيشتري زد و گفت: " وقتي که ما گفتيم " آرزوي کافي را براي تو مي‌کنم. " ما مي‌خواستيم که هرکدام

زندگي اي پر از خوبي به اندازه کافي که البته مي‌ماند داشته باشيم. " سپس روي خود را بطرف من کرد

و اين عبارتها را که در پائين آمده عنوان کرد :

 

آرزوي خورشيد کافي براي تو مي‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اينکه روز چقدر تيره است.

آرزوي باران کافي براي تو مي‌کنم که زيبايي بيشتري به روز آفتابيت بدهد .

آرزوي شادي کافي براي تو مي‌کنم که روحت را زنده و ابدي نگاه دارد .

آرزوي رنج کافي براي تو مي‌کنم که کوچکترين خوشي‌ها به بزرگترينها تبديل شوند .

آرزوي بدست آوردن کافي براي تو مي‌کنم که با هرچه مي‌خواهي راضي باشي .

آرزوي از دست دادن کافي براي تو مي‌کنم تا بخاطر هر آنچه داري شکرگزار باشي .

آرزوي سلام‌هاي کافي براي تو مي‌کنم که بتواني خداحافظي آخرين راحت تري داشته باشي .

بعد شروع به گريه کرد و از آنجا رفت .

 

مي گويند که تنها يک دقيقه طول مي‌کشد که دوستي را پيدا کنيد٬ يکساعت مي‌کشد تا از او قدرداني

کنيد اما يک عمر طول مي‌کشد تا او را فراموش کنيد .

تقديــم بــه تــو...دوســت عزيــزم.

آرزوي کافــي برايــت مي کنــم.

 


شعـــر

از بودن و سرودن

 

صبح آمده ست برخیز

 

بانگ خروس گوید

 

وینخواب و خستگی را

 

در شط شب رها کن

 

مستان نیم شب را

 

رندان تشنه لب را

 

بار دگر به فریاد

 

در کوچه‌ها صدا کن

 

خواب دریچه‌ها را

 

با نعره ی سنگ بشکن

 

بار دگر به شادی

 

دروازه های شب را

 

رو بر سپیده وا کن

 

بانگ خروس گوید

 

فریاد شوق بفکن

 

زندان واژه‌ها را دیوار و باره بشکن

 

و آواز عاشقان را

 

مهمان کوچه‌ها کن

 

زین بر نسیم بگذار

 

تا بگذری از این بحر

 

وز آن دو روزن صبح

 

در کوچه باغ مستی

 

باران صبحدم را

 

بر شاخه ی اقاقی

 

آیینه ی خدا کن

 

بنگر جوانه‌ها را آن ارجمند‌ها را

 

کان تار و پود چرکین

 

باغ عقیم دیروز

 

اینک جوانه آورد

 

بنگر به نسترن ها

 

بر شانه های دیوار

 

خواب بنفشگان را

 

با نغمه ای در آمیز

 

و اشراق صبحدم را

 

در شعر جویباران

 

از بودن و سرودن

 

تفسیری آشنا کن

 

بیداری زمان را

 

با من بخوان به فریاد

 

ور مرد خواب و خفتی

 

رو سر بنه به

 

بالین تنها مرا رها کن 

 

(محمــدرضــا شفیعــی كـدكنــی)

+ تاريخ پنجشنبه 23 دی1389ساعت 1:11 PM نويسنده ღ كيميـــا و شـــادي و نــاهيــــد ღ |
 

http://www.birding.in/images/Birds/purple_heron.jpg

 

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

 

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند 

 

لك لك ها مارها را خوردند و

 

قورباغه ها شادمان شدند

 

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

 

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

 

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و

 

عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

 

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

 

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند

 

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

 

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده می شوند يا دشمنانشان.

(منوچـــهر احترامـــی)

+ تاريخ سه شنبه 14 دی1389ساعت 10:1 PM نويسنده ღ كيميـــا و شـــادي و نــاهيــــد ღ |
 

http://sahar64.persiangig.com/image/rozesefid/IMG_1996_3.jpg

 

زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند.

یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای

 مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و

 بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم ببینم آیا او هم متوجه

سوختگی بیسکویتها شده است!

 

در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به

 مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم

 دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویتهای سوخته

 می مالید و لقمه لقمه آنها را می خورد.

یادم هست اون شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم، شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت ها از پدرم

 عذر خواهی میکرد.

و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: عزیزم، من عاشق بیسکویتهای خیلی برشته هستم

همان شب، کمی بعد که رفتم بابام رو برای شب بخیر ببوسم، ازش پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت

که بیسکویتهاش سوخته باشد؟

اون منو در آغوش کشید و گفت: مامانت امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و خیلی خسته است.

 بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی کشد!

زندگی مملو از چیزهای ناقص... و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند

خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش

 میکنم.

اما در طول این سالها فهمیده ام که یکی از مهمترین راه حل ها برای ایجاد روابط سالم، مداوم و پایدار:

درک و پذیرش عیب های همدیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است.

و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را

بپذیری و با انسان ها رابطه ای داشته باشی که در آن، بیسکویت سوخته موجب قهر و دلخوری نخواهد

 شد

این موضوع را می توان به هر رابطه ای تعمیم داد. در واقع تفاهم، اساس هر روابطی است. هر رابطه ای

 با همسر یا والدین، فرزند یا برادر، خواهر یا دوستی!

کلید دستیابی به شادی خود را در جیب کسی دیگر نگذارید، آن را پیش خودتان نگهدارید.

بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آره، حتی از نوع سوخته که حتماً خیلی خوب خواهد بود!

 


 

10 درس شگفت انگیز از زندگی انیشتین!

 

http://th.physik.uni-frankfurt.de/~jr/gif/phys/einst_3.jpg

 

۱. کنجکاوی را دنبال کنید

“من هیچ استعداد خاصی ندارم .فقط عاشق کنجکاوی هستم “

چگونه کنجکاوی خودتان را تحریک می‌کنید ؟ من کنجکاو هستم. مثلا پیدا کردن علت اینکه چگونه یک شخص موفق است و شخص دیگری شکست می خورد .به همین دلیل است که من سال ها وقت صرف مطالعه موفقیت کرده ام . شما بیشتر در چه مورد کنجکاو هستید ؟

پیگیری کنجکاوی شما رازی است برای رسیدن به موفقیت.

 

 

۲ .پشتکار گرانبها است

“من هوش خوبی ندارم، فقط روی مشکلات زمان زیادی میگذارم”

تمام ارزش تمبر پستی توانایی آن به چسبیدن به چیزی است تا زمانی که آن را برساند.مانند تمبر پستی باشید ؛ مسابقه ای که شروع کرده اید را به پایان برسانید .

با پشتکار می‌توانید به مقصد برسید.

 

 

۳ .تمرکز بر حال

“مردی که بتواند در حالی که دختر زیبایی را می‌بوسد با ایمنی رانندگی کند، به بوسه اهمیتی را که سزاوار آن هست نمیدهد “

پدرم به من می‌گفت نمی‌توانی در یک زمان بر ۲ اسب سوار شوی .من دوست داشتم بگویم تو می‌توانی هر چیزی را انجام بدهی اما نه همه چیز .یاد بگیرید که در حال باشید.تمام حواستان را بدهید به کاری که در حال حاضر انجام میدهید.

انرژی متمرکز، توان افراد است، و این تفاوت پیروزی و شکست است .

 

 

۴ .تخیل قدرتمند است .

“تخیل همه چیز است .می‌تواند باعث جذاب شدن زندگی شود .تخیلی به مراتب از دانش مهم تر است “

آیا شما از تخیلات روزانه استفاده می‌کنید ؟ تخیل از دانش مهم تر است ! تخیل شما پیش نمایش آینده شما است .نشانه واقعی هوش دانش نیست، تخیل است.

آیا شما هر روز ماهیچه های تخیلتان را تمرین می‌دهید ؟اجازه ندهید چیزهای قدرتمندی مثل تخیل به حالت سکون دربیایند.

 

 

۵ .اشتباه کردن

“کسی که هیچ وقت اشتباه نمی‌کند هیچ وقت هم چیز جدید یاد نمیگیرد “

هرگز از اشتباه کردن نترسید .اشتباه شکست نیست .اشتباهات شما را بهتر،زیرک تر و سریع تر می‌کنند، اگر شما از آنها استفاده مناسب کنید . قدرتی که منجر به اشتباه می‌شود را کشف کنید .

من این را قبل گفته ام ،و اکنون هم می‌گویم ، اگر می‌خواهید به موفقیت برسید اشتباهاتی که مرتکب می‌شوید را ۳ برابر کنید .

 

 

۶ .زندگی در لحظه

“من هیچ موقع در مورد آینده فکر نمی‌کنم ،خودش بزودی خواهد آمد”

تنها راه درست آینده شما این است که در “همین لحظه ” باشید .

شما زمان حال را با دیروز یا فردا نمی‌توانید عوض کنید .،بنابراین این از اهمیت فوق العاده برخوردار است، که شما تمام تلاش خود را به زمان جاری اختصاص دارید .این تنها زمانی است که اهمیت دارد، این تنها زمانی است که وجود دارد .

 

 

۷ .خلق ارزش

“سعی نکنید موفق شوید، بلکه سعی کنید با ارزش شوید “

وقت خود را به تلاش برای موفق شدن هدر ندهید،وقت خود را صرف ایجاد ارزش کنید .اگر شما با ارزش باشید ،موفقیت را جذب می‌کنید

استعدادها و موهبت هایی که دارید را کشف کنید، بیاموزید چگونه آن استعدادها و موهبت های الهی را در راهی استفاده کنید که برای دیگران مفید باشد .

تلاش کنید تا با ارزش شوید و موفقیت شما را تعقیب خواهد کرد .

 

 

۸ .انتظار نتایج متفاوت نداشته باشید.

“دیوانگی : انجام کاری دوباره و دوباره و انتظار نتایج متفاوت داشتن “

شما نمی‌توانید کاری را هر روز انجام دهید و انتظار نتایج متفاوت داشته باشید ،به عبارت دیگر، نمی‌توانید همیشه کار یکسانی (کارهای روزمره) را انجام دهید، و انتظار داشته باشید متفاوت به نظر برسید.برای اینکه زندگی تان تغیر کند، باید خودتان را تا سر حد تغییر افکار و اعمالتان متفاوت کنید، که متعاقبا زندگی تان تغییر خواهد کرد.

 

 

۹ .دانش از تجربه می‌آید .

“اطلاعات به معنای دانش نیست . تنها منبع دانش تجربه است “

دانش از تجربه می‌آید . شما می‌توانید درباره انجام یک کار بحث کنید ، اما این بحث فقط دانش فلسفی از این کار به شما می‌دهد .شما باید این کار را تجربه کنید تا از آن آگاهی پیدا کنید .تکلیف چیست ؟ دنبال کسب تجربه باشید !

وقت خودتون رو صرف یادگرفتن اطلاعات اضافی نکنید .دست بکار شوید و دنبال کسب تجربه باشید .

 

 

۱۰ .اول قوانین را یاد بگیرید بعد بهتر بازی کنید.

“اگر شما قوانین بازی را یاد بگیرید از هر کس دیگر بهتر بازی خواهید کرد”

 

۲ گام هست که شما باید انجام بدهید .اولین گام این است که شما باید قوانین بازی که می‌کنید را یاد بگیرید ،این یک امر حیاتی است.گام دوم این که شما باید بازی را از هر فرد دیگری بهتر انجام بدهید .اگر شما بتوانید این ۲ گام را انجام دهید موفقیت از آن شما می‌شود .

+ تاريخ چهارشنبه 8 دی1389ساعت 1:2 PM نويسنده ღ كيميـــا و شـــادي و نــاهيــــد ღ |
 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

سلام دوستای گلم.خوبین؟

کریسمس بر همه ی شما عزیزان مبارک باشه.

اینم تقدیم به شما که خیلی دوستــــــــــون داریـــــــــم

 

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/3/3a/Christmas_tree_sxc_hu.jpg

+ تاريخ شنبه 4 دی1389ساعت 11:46 PM نويسنده ღ كيميـــا و شـــادي و نــاهيــــد ღ |